70خود را پياده كنند و ايستادن آنها راه را بر پيادگان بسته است. پيادهها هم ايستادهاند يا به كندى حركت مىكنند.
حالا مىفهمم مطلب از چه قرار است. حرم گنجايش سيصد هزار نفر را دارد و اكنون كه وقت نماز است پر شده، اما دهها هزار نفر به فاصلۀ صدها متر از مسجد براى نماز صف بستهاند و براى همين است كه نمىشود حركت كرد.
اين مردم مىخواهند به امامى كه او را نمىبينند، ولى از بركت بلندگوها كه همه جا در دسترس است، آواز او را مىشنوند، اقتدا كنند.
صف جماعت چنان بسته شده كه جاى خالى پيدا نمىشود. برادرى كه در حال نماز بود با انگشت سبابۀ خود به زمين اشاره كرد. تكّه پارچهاى را زير پا انداخته بود و بر آن نماز مىخواند. دانستم مىخواهد مرا در ايستادن روى آن سجاده شريك كند. از آن روز به بعد تصميم گرفتم كه اگر بخواهم نماز بخوانم و پيشانى و سر زانوى من آزارى نبيند، بايد سجادۀ كوچكم را همراه داشته باشم. همچنين از آن ساعت به بعد احساسى به من دست داد كه ابتدا كاملاً روحانى بود ولى حالا به صورت واقعيتى محسوس درآمده است و آن اينكه دانستم اين برادر كه فقط چند روز يا چند ساعت پيش از من خود را به مكه رسانيده،