108ملعون را برسند.
در اينجا به ياد عبارتى از يكى از سفرنامهها افتادم (و خدا را شكر كه مربوط به سالهاى گذشته است) كه بعض از حاجيان اين مجسمهها را آتش زده بودند. شايد بىفايده است كه بگويم بعض حاجيان به جاى آنكه در اينجا نام خدا را ببرند و يا دعايى را كه در كتابهاى مناسك نوشتهاند بخوانند، دشنام مىدهند و نفرين مىكنند، كه اگر بدعت نباشد ثوابى هم ندارد. لرزش و برافروختگى كه آن روزها در بعض چهرهها ديده مىشود از نظر روانشناسى قابل توجه است. مثل اينكه اين مردم از قديم حساب خردهاى با شيطان داشتهاند و حالا وقت تصفيۀ آن رسيده است.
در آغاز كار، اين افراط ها به نظرم ناپسند آمد. چه، به ظاهر مخالف با فلسفۀ حقيقى اين مناسك بود. نظر خودم را به دوستانم گفتم، اما در چنين گير و دارى چه كسى به فكر تجزيه و تحليل و يافتن علت اين تغيير اصولى است؟ و آيا خود اين مسأله به همين صورت درخور اين نيست كه دربارۀ آن تأمل كنيم؟ مگر نه اين است كه مردان و زنانى كه چنين كارها را مىكنند داراى اعتقادى سطحى هستند؟ مگر نه اينكه آنها مىخواهند دشمنىِ سخت خود را به شيطانى