424پروردگار باشد تا از اين طريق به مقام خليفة اللّٰهى برسد. دين تنها به جنبۀ نظرى انسان - كه معتقد به عبوديّت خداوند است - توجه ندارد، بلكه در صدد آن است كه او را بر اين عقيده تربيت كند. امام على عليه السلام مىفرمايد: «الهى كفى بى عزّاً ان اكون لك عبداً، و كفى بى فخراً أن تكون لى ربّاً؛ خدايا بس است مرا از حيث عزّت كه بندۀ تو باشم و كافى است مرا در فخر كه تو پرودرگار من باشى.»
در مورد عامل دوّم: دين در صدد آن نيست تا حبّ نفس و ميل تحصيل منافع را از انسان جدا كند، بلكه مىخواهد به انسان بفهماند مصالح اين دنيا زودگذر و موقّتى است و تنها مصالح عالم آخرت پابرجاست و لذا بايد انسان تمام وجود خود را براى هدفى عالى بهكار گيرد.
در مورد عامل سوّم: در صورتى كه انسان بداند حاكم اصلى خداست و او تنها خير و صلاحش را مىخواهد، هيچگاه از فرمان او و حاكمى كه به توسط او منصوب شده سرباز نمىزند.
در نتيجه، اطاعت و خضوع انسان به سلطۀ حاكم هيچ ضررى براى او نخواهد داشت، بلكه در آن سودى است كه دنيا و آخرت او را تأمين مىكند.
علامۀ طباطبايى رحمه الله در اين باره مىفرمايد: «آن اصل طبيعى تكوينى كه آزادى از آن نشأت گرفته است نيرويى است به نام «اراده» كه در وجود انسان نهاده شده است و او را به فعاليّت و عمل بر مىانگيزاند.
اراده، حالتى روحى است كه اگر سركوب شود منجر به سركوبى و نابودى حسّ و شعور انسان مىگردد و پيامد آن از بين رفتن انسانيت انسان است. امّا از سويى ديگر، از آن جا كه بشر موجودى اجتماعى است، آفرينش و طبيعتش او را به زندگى در اجتماع و همراهى با ديگران سوق مىدهد. بدين صورت كه ارادهاش را با ارادههاى ديگر و فعاليتش را با فعاليّت ديگران همراه و سازگار مىنمايد. نتيجه اين مىشود كه انسان در برابر قانون - كه ارادهها و فعاليتها را با وضع محدوديت هايى تعديل مىكند - خاضع و تسليم باشد.
بنابراين همان طبيعت و آفرينشى كه به انسان آزادى اراده و عمل بخشيده است،