134را تيز كردم.
آن را بر سنگ مىكشد، سنگ دو پاره مىشود... . دوباره خنجر را بر گلوى اسماعيل(ع) مىنهد، بسمالله الرحمن الرحيم مىگويد و مىكشد، ولى باز هم نمىبرد... . ناگهان سكوت وهمانگيز منى با صداى خوش جبرئيل در هم مىشكند. ابراهيم و اسماعيل هر دو نيمخيز مىشوند و جبرئيل را مىبينند كه مىگويد: سلام بر ابراهيم! من فرشته خدا جبرئيل هستم. خداوند من بر تو و پسر بزرگوارت درود مىفرستد و اين گوسفند را به عنوان هديه براى تو فرستاده است تا آن را به جاى فرزندت قربانى كنى. بشارت باد شما را كه خداوند، قربانى شما را پذيرفت و شما را از رستگاران و درستكرداران قرار دارد! چه بسيار آدميانى كه به پيروى از شما در اين مكان، شيطان مغضوب