130ابراهيم(ع) در چشمان پسر با دقت مىنگرد، مىخواهد بداند پسر از ته دل گفته: (يٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ) (صافات: 102)، يا ترس وجود او را فرا گرفته است. اسماعيل نگاه از نگاه پدر مىگيرد و مىگويد: پدر! آنچه را مأمورى انجام بده، چرا ترديد دارى؟
- نمىترسى، مطمئنى؟
- هيچگاه اينقدر مطمئن نبودم. دستانم را ببند، به چشمانم نگاه نكن، يك لحظه بيشتر نيست و رستگارى ما در گرو اين يك لحظه است. پدر! نگاهم نكن! با نگاه تو من هم سست مىشوم. خودت كه ديدى، مادر را به زور راضى كردم در پى ما نيايد. زود باش اگر خيلى دير كنى، ممكن است او نيز از راه برسد و ديگر نتوانى وظيفهات را انجام دهى. تو را به خدا زود باش پدر!
بغض گلوى ابراهيم(ع) را