35گذرنامه به هر حال منتظر شما مىشوم تا با هم پرواز كنيم. روى اين قرارداد از ميانه به سوى قم حركت كردم بنا شد كه به وسيله نامه يا تلگراف يا تلفن از همديگر مطلع باشيم.
من تا آن وقت به حال بشر (مخصوصاً عوام الناس) خيلى وارد نبودم گرچه چهل سال دارم و غالب عمرم را (چون پدرم اهل علم و در رأس اجتماع محلّى واقع است) در اجتماع و با مردم گذراندهام و تا اندازهاى سرد و گرم دنيا را چشيدهام و به خيال خودم تجربه ديده و متوجه اخلاق و وضع مردم هستم، ولى باز ناپخته و ناشى و خوشباور بودم. چنين خيال مىكردم كه اين سخنها حقيقت دارد و همه يك رو و يك جهت هستيم و صفا و وفا در كار است و وعده و قول و قرار ارزش دارد.
به علاوه چون من نظر مادّى نداشتم و خيال مىكردم كه همه همينطور هستند، آمدم قم اقدام كردم و مرتباً با ميانه ارتباط پيدا كردم يعنى نامه مىنوشتم، ولى جواب نيامد.
معلوم شد كه همه اينها خيالى بيش نبوده است و وعده قيمتى ندارد و اينها فقط ما را از كار خود باز داشته و بيهوده گول زده بودند.
مردم روحانى را و رفاقت با او را مادّى و روى اصول مادى مىپندارند يعنى عدّهاى از روحانيان كه با عِدّه و عُدّه مكه مىروند اطرافيان او، او را به چشم مادى مىنگريستهاند حالا تقصير از كيست نمىدانم؟