63معروف بودهاند. همچنين يكى از آنان سبائى و ديگرى ابن سبأ است.
از سوى ديگر، برخى از منقولات نيز توهم اين اتحاد را پديد مىآورند. براى نمونه، خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» به سند خويش از شعبى آورده است كه زحربنقيس جعفى به او چنين خبر داد:
على(ع) مرا بر چهارصد نفر از اهل عراق گمارد و به ما فرمان داد تا يكجا به مدائن وارد شويم. وى مىگويد: به خدا كه ما غروبهنگام بر راه نشسته بوديم كه مردى [شتابان] كه مركبش را [از شدّت دوانيدن] غرقِ عرق كرده بود، [نزد ما] آمد. گفتيم: از كجا مىآيى؟ گفت: از كوفه. گفتيم: چه وقت حركت كردى؟ گفت: امروز. گفتيم: چه خبر شده است؟ گفت: اميرمؤمنان براى نماز صبح [به سوى مسجد] بيرون شد كه ابنبجده و ابنملجم شتابان به سوى او رفتند و يكى از آنان بر او ضربتى زد كه ممكن است انسان از سختتر از آن جان به در برد يا از سستتر از آن بميرد.
اين را گفت و رفت. عبداللهبنوهب سبائى دست به سوى آسمان برداشت و گفت: الله اكبر، الله اكبر. گفتم: چه شده است؟ گفت: اگر اين شخص به ما خبر مىداد كه خود، مغز او را ديده كه [از كاسۀ سرش] خارج شده است، با اين حال مىدانم كه او تا عرب را با عصايش نراند، نمىميرد. وى مىافزايد: به خدا كه ما جز آن شب را در آنجا نگذرانديم كه نامۀ حسنبنعلى رسيد: از عبدالله، حسن اميرمؤمنان به زحربنقيس. اما بعد، از آنان كه نزدتواند بيعت بگير. من [به عبداللهبنوهب] گفتم: چه شد آنچه مىگفتى؟ گفت: نمىپنداشتم كه او بميرد. 1