109بازگشتيم و از خدا برتو يارى جستيم، در حالى كه حجتها يكى پس از ديگرى به ما ظاهر مىگشت، تا اينكه در «بويب» غلام تو را دستگير كرديم و انگشترى و نامه تو را به عبداللهبنسعد [والى مصر] از وى گرفتيم كه او را به شلاق زدن و زندانى كردن ما به زمانهاى دراز، امر نموده بودى. اين نامۀ توست. [محمدبنمسلمه] مىگويد: عثمان خداوند را حمد وثنا كرد و گفت: به خدا سوگند كه من ننوشته و امر نكردهام، و كسى نيز در اين كار با من مشورت نكرده است و اصلاً از آن خبرى ندارم. وى مىگويد: من و على گفتيم: راست مىگويد. پس عثمان نفس راحتى كشيد. مصريان گفتند: پس چه كسى نوشته است؟ گفت: نمىدانم. [ابنعديس] گفت: آيا بر تو چنين جرأتى مىرود كه غلامت را با شترى از اموال مسلمين روانه كنند و همراه با نقش انگشترى تو، نامهاى به كارگزارت بنويسند كه اين كارهاى بزرگ را مرتكب گردد؛ در حالى كه تو خبر ندارى؟! گفت: آرى. گفتند: [الحق كه] تو بىنظيرى! از امر خلافت كنارهبگير آنچنانكه خداوند تو را بركنار داشته است. گفت: پيراهنى را كه خداوند - عزّوجلّ - بر من پوشانيده است، بر نخواهم كند.
[محمد] مىگويد: سر و صدا بلند شد و من گمان نداشتم كه قبل از هجوم بر عثمان، آنجا را ترك كنند. على(ع) برخاست و خارج شد. در پى او من نيز برخاستم. وى به مصريان گفت: بيرون شويد. و آنان نيز چنين كردند. من به خانهام بازگشتم. على نيز به منزل خويش رفت. طولى نكشيد كه محاصرهكنندگان عثمان، وى را كشتند. 1