329صدرالمتألهين فرموده است: «گاهى يك مفهوم واحد و ماهيت واحده انحاء مختلفى از وجود دارد كه بعضى از آنها فوق بعض ديگر است. مثلاً علم گاهى عرض است مثل علم انسان به غير خود، و گاهى جوهر است مثل علم او بذات خود و گاهى يك علم نه جوهر است و نه عرض مثل علم خداوند به خود و به غير خود. و يا در انسان علم و قدرت و اراده چندچيز متفاوت است و در خداوند اينها متحد هستند. جسم يعنى جوهرى كه قابل ابعاد است و اين جسم انحاء مختلفى از وجود را مىپذيرد كه برخى اخس و برخى اشرف و برخى اعلا هستند مثلاً جسم ارضى داريم و جسم نباتى و جسم حيوانى و جسم انسانى و انسان نيز گاهى انسان طبيعى است و گاهى نفسانى و گاهى عقلانى. انسان طبيعى اعضاى محسوس و متباين دارد و انسان نفسانى اعضاى متباين دارد ولى محسوس نيست و انسان عقلى اعضاء و حواس عقلى دارد ذوق عقلى او مثل «ابيت عند ربى يطعمنى و يسقين»، شامه عقلى مثل «انى لاجد نفس الرحمن من جانب اليمن» و لمس عقلانى مثل «وضعاللّٰه يده بكتفى» پس دست عقلى و وجه عقلى و جنب عقلى و ...
دارد. و تمام آنها موجودند به وجود واحد عقلى اين چنين انسانى به صورت خداوند است و خليفه اوست. پس جسم وجودهاى مختلفى دارد. بنابراين اشكالى ندارد كه جسمى الهى وجود داشته باشد كه «ليس كمثله شيء» و تمام اسماء و صفات الهى را دارد». 1آيةاللّٰه خويى از اين كلام ملاصدرا اينگونه استفاده كرده است كه ايشان مىگويد:
«جسم بر چند قسم است 1- جسم مادى مثل اجسامى كه ماده دارند. 2- جسم مثالى كه همان صورتى است كه بر انسان حاصل مىشود كه جسم است ولى ماده ندارد. 3- جسم عقلى كه همان كلى است كه در ذهن محقق مىشود و ماده نيز ندارد. 4- جسم الهى كه فوق همۀ اجسام است و هيچ ماده ندارد» سپس از اين كلام ملاصدرا تعجب كرده و فرموده: مقسم اينها جسمى بود كه داراى طول و عرض و عمق است و چيزى كه داراى ابعاد است چگونه ممكن است ماده نداشته باشد؟! 2