56درِ بقيع نزديكتر مىشدم، بقاياى دعاى كميل ديشب نيز بيشتر به چشم مىخورد. شوريده دلانى اشك ريز، در دستههاى كوچك و گوشه و كنار زمزمه و گريه مىكردند. برخى هم از فرط خستگى و بيخوابى ديشب، در اين نزديكيهاى صبح بر روى همان سنگفرش مقابل بقيع، خوابشان برده است.
به در بستۀ بقيع رسيدم. چند لبنانى از دور، قبرهاى ائمه را به هم نشان و توضيح مىدادند. بىاختيار سر بر نردههاى آهنى گذاشتم و بغض گلو را در فضاى خاموش بقيع رها كردم. سپس حرم و نماز و زيارت و بقيع پيش از طلوعِ آفتاب و بازگشت به هتل.
شيعيان مدينه
عصر به ذهنم خطور كرد كه نماز مغرب را به منطقۀ شيعهنشين مدينه و به حسينيّۀ آقاى عَمرى بروم. يك ساعت به مغرب مانده، خيابان على بن ابىطالب را به سمت جنوب در پيش گرفتم و قدم زنان رفتم. به «مستشفى الزهرا» كه رسيدم، از يك خيابان فرعى سمت چپ به سوى نخلستان كه از دور ديده مىشد روان شدم.
حسّ كردم به مدينۀ زمان پيامبر روى آوردهام. بافتِ قديمى، فضاى نخلستان، صداى پت پتِ موتور آب كه از دور به گوش مىرسيد و شوق حضور در حسينيۀ شيعيان مدينه، حالت خاصّى مىداد.
آنچه امروز به نام «نخاولۀ» مدينه شناخته مىشود، همان نخلكاران و خرمادارانىاند كه در منطقۀ نخلستانى جنوب مدينه