254توبه مىكنم. خدايا! من از دشمنان اين خاندان، بيزارم». 1او اكنون فهميده است كه بنىاُميّه چگونه يك عمر او را فريب دادهاند: يعنى يزيد، پسر پيامبر را كشته است و اكنون زن و بچّۀ او را اينگونه به اسارت آورده است.
نگاه همۀ مردم به سوى اين پيرمرد است. او مىدود و پاى امام سجّاد عليه السلام را بر صورت خود مىگذارد و مىگويد: «آيا خدا توبۀ مرا مىپذيرد؟ من يك عمر قرآن خواندم، ولى قرآن را نفهميدم». 2آرى! بنىاُميّه مردم را از فهم قرآن دور نگه مىداشتند. چرا كه هر كس قرآن را خوب بفهمد شيعۀ اهل بيت عليهم السلام مىشود.
امام سجّاد عليه السلام به او نگاهى مىكند و مىفرمايد: «آرى، خدا توبۀ تو را قبول مىكند و تو با ما هستى». 3پيرمرد از صميم قلب، توبه مىكند. او از اينكه امام زمان خويش را شناخته، خوشحال است. او اكنون كنار امام سجّاد عليه السلام ، احساس خوشبختى مىكند.
پير مرد فرياد مىزند: «اى مردم! من از يزيد بيزارم. او دشمن خداست كه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را كشته است. اى مردم! بيدار شويد!».
مردم همه به اين منظره نگاه مىكنند. ناگهان همۀ وجدانها بيدار شده و دروغ يزيد آشكار شود.
خبر به يزيد مىرسد. دستور مىدهد فوراً گردن او را بزنند، تا ديگر كسى جرأت نكند به بنىاُميّه دشنام بدهد. پيرمرد هنوز با مردم سخن مىگويد و مىخواهد آنها را از خواب غفلت بيدار كند. امّا پس از لحظاتى، سربازان با شمشيرهايشان از راه مىرسند و سر پيرمرد را براى يزيد مىبرند.
مردم مات و مبهوت به اين صحنه نگاه مىكنند. اوّلين جرقههاى بيدارى در مردم شام زده شده است. يزيد، ديگر، ماندن اسيران را در بيرون از قصر صلاح نمىبيند و دستور مىدهد تا اسيران را وارد قصر كنند.