190باز مىگردد. همۀ ايمان و عشق و باور خويش را در يك نگاه خلاصه و تقديم امام مىكند.
او به امام مىگويد: «جانم به فداى تو! امروز جدّت پيامبر را ملاقات خواهم كرد». 1امام نگاهى به او مىكند و مىفرمايد: «آرى، اى زُهير! من نيز بعد از تو مىآيم».
زُهير به ميدان برمىگردد. دشمن او را محاصره مىكند و به سويش تيرها و نيزهها پرتاب مىكند.
بدين ترتيب پس از لحظاتى، او پر مىكشد و به ديدار پيامبر مىشتابد. 2
- فرزندم! تو بايد راه پدر را ادامه دهى. مىبينى كه امام حسين عليه السلام تنها مانده است.
- مادر! من آمادهام تا جان خود را فداى امام نمايم.
مادر پيشانى نوجوانش را مىبوسد و پيراهن سفيدى بر تنش مىكند. شمشير به دستش مىدهد و بند كفشهايش را مىبندد. اكنون نوجوان او آمادۀ رزم است. مادر براى بار آخر نوجوانش را در آغوش مىگيرد و مىگويد: «پسرم، خدا به همراهت!».
سپس او را تا آستانۀ خيمه بدرقه مىكند. مادر در آستانۀ خيمه ايستاده است و شكوه رفتن پسر را مىنگرد. او در دل خويش با امام خود سخن مىگويد: «اى مولاى من! اكنون كه نمىتوانم خودم تو را يارى كنم، نوجوانم را تقديمت مىكنم، باشد كه قبول كنى».
همۀ نگاهها متوجّه اين نوجوان است. او مىآيد و خدمت امام مىرسد.
امام حسين عليه السلام مىبيند كه عَمْرو بن جُنادَه در مقابلش ايستاده است. پدرش جناده در حملۀ صبح، شربت شهادت نوشيد. او به امام سلام مىكند و پاسخ مىشنود. امام مىفرمايد:
- اى عمرو، مادر تو عزادار و سوگوار پدرت است. تو بايد كنار او باشى، شايد او به ميدان آمدن تو را خوش نداشته باشد. 3- نه، مولاى من! مادرم، مرا نزد شما فرستاده است. امام سر به زير مىاندازد. عَمْرو منتظر شنيدن پاسخ امام است.