94چهارشنبه سوم شهر جمادىالاخرى زلزلهاى بود بغايت عظيم و استمرار يافت تاضحى روز جمعه پس ساكن شد و بعد از آن ظاهر شد آتش و ديده مىشد همچو بلد عظيمى كه محيط است بر وى سورى كه كنگرهها و برجها دارد و ديده مىشد رجالى كه مىراندند آن آتش را و مرور نمىكرد آن آتش بر كوهى، الّا آنكه او را مىكوفت و مىگداخت و بيرون مىآمد از مجموع آن همچو جويى سرخ و كبود و آوازى داشت همچو آواز رعد كه سنگها را پيش انداخته مىبرد و جمع مىشد از اين سنگها بندى همچو كوهى عظيم و مُنتهى مىشد نزديك به مدينۀ شريفه و با وجود اين حال نسيم خنك به مدينه مىآمد و مُشاهده مىشد اين آتش را جوشيدنى همچو جوشش دريا و بعضى اصحاب من گفتند كه ديدم آتش را كه نزديك به پنج روز مُتصاعد بود در هوا و شنيدم كه ديده شده است از مكه و از كوههاى بُصرى. و قسطلانى گفته كه نور و روشنايى آتش مُستولى شد بر پستيها و جايهاى پنهان. پس ظاهر شد پنهانيها تا آنكه گوييا اشراق كرده بود آفتاب بر حرم محترم 1مدينه و روشن ساخته بود آن را و مُتأثر شده بود از لهيب اين آتش آتشها و نور آفتاب، در زمين به زردى مىزد و نور آتش به سرخى مايل بود و كأنّه كه منخسف شده بود و ابوشامه نقل كرده كه مرعى مىشد آن آتش از مكّه و از جميع فلوات و از ينبع.
ابوشامه مىگويد: اخبار كرد مرا كسى كه به صدقش واثقم و از جمله مردى است كه مُشاهده كرده است اين حالت را در مدينه كه رسيده است وبه او در تيماء كه موضعى است كه از بصرى تا آنجا همان مقدار است كه از مدينه تا بصرى نوشته شده است در آنجا كتابها به روشنايى آن آتش [23 - آ] و ماه و آفتاب در آن مُدت طالع نمىشده الّا منخسفاً و منكسفاً، و مىگويد: در دمشق اثر آن كسوف را از ضعف نورى كه بر ديوارها مىافتاد مشاهده مىنموديم و حيران بوديم كه چه بوده باشد تا آنكه خبر آن به ما رسيد و عماد بن كثير نقل مىكند از قاضىالقضات صدرالدين حنفى كه اخبار كرد مرا پدر من شيخ صفىالدين، مُدرّس مدرسۀ بصرى كه اخبار كرد مرا غير واحد از اعراب در صباح آن شبى كه اين آتش ظاهر شده كه ديدهاند صفحات اعناق شتران خود را در روشنايى آن آتش.