145
همچو سلمان، در مسلمانى بكوش
1. در بستر بيمارى
ستاره زندگانى شرافتمندانه سلمان كهنسال، استاندار مدائن با بيمار شدنش كمكم به غروب نزديك مىشد.
جابر بن عبدالله انصارى، روايت كرده است كه: سعد بن ابى وقّاص در روزهاى بيمارى و بسترى سلمان به عيادت او رفت و پس از احوالپرسى گفت: اى ابوعبدالله! اين براى تو مژدۀ بزرگى است، كه وقتى رسول خدا(ص) وفات مىيافت از تو راضى بود.
امّا سعد مشاهده كرد، سلمان گريه مىكند!
سعد، پرسيد: چرا گريه مىكنى؟ مگر نمىدانى كه پس از مرگ خويش به ياران خود ملحق خواهى شد و در كنار حوض كوثر به رسول خدا(ص) خواهى پيوست؟
سلمان گفت: من از ترس مرگ و علاقۀ به دنيا گريه نمىكنم، بلكه از اين جهت ناراحت هستم، كه رسول خدا(ص) با ما عهد و قرار گذاشت كه وسايل زندگى ما به اندازۀ توشۀ يك مسافر بيشتر نباشد، در حالىكه اكنون مشاهده مىكنى در اطراف من وسايل بيشترى وجود دارد.
سعد مىگويد: مشاهده كردم در اتاق سلمان و در كنار او؛ غير از يك