49چون كار بر يهوديان سخت شد و خداوند رعب و وحشت بر دلشان افكند از رسول خدا(ص) خواستند تا ابولُبابة بن عبدالمنذر را كه از همپيمانان بنىقريظه بود، نزد آنان بفرستد تا در كار خود با وى مشورت كنند. ابولبابه با اشاره به گلوى خود فهماند كه آنان را سر مىبرد! اين كار ابولبابه افشاى اسرار نظامى بود و كار تسليم بنىقريظه را با مشكل روبهرو مىكرد و به تأخير مىانداخت. ابولبابه گويد هنوز گامى برنداشته بودم كه ناگهان متوجه شدم به خدا و رسول او خيانت كردهام، از راه ديگرى از پشت قلعهها به مسجد النبى آمدم و خودم را به ستون بستم و گفتم از اينجا نخواهم رفت تا خدا توبهام را قبول كند.
سهيلى در الرَّوْضُ الأُنُف 228/6 از امام زينالعابدين(ع) نقل مىكند كه حضرت فاطمه(س) آمد تا طناب ابولبابه را باز كند ولى او گفت سوگند ياد كردهام جز رسول خدا فرد ديگرى مرا باز نكند. پيامبر كه آمد بند او را بگشايد فرمود: «
فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي » فاطمه پارهتن من است، يعنى اگر او هم باز مىكرد به سوگند خود وفا كرده بودى. سهيلى گويد اين حديث دلالت دارد بر اينكه كسى كه فاطمه را سب كند همانا كافر شده است و كسى كه به او درود بفرستد بر پدر وى درود فرستاده است.
در شبى كه فرداى آن بنىقريظه تسليم حكم رسول خدا(ص) شدند گروهى از يهوديان از قلعههاىشان خارج و مسلمان شدند و جان و مال خود را حفظ كردند. به دستور حضرت اسيران بنى قريظه را به ريسمان بستند و كالاهاىشان را ضبط كردند. اوسيان نزد رسول خدا(ص) آمدند و تقاضا كردند تا همانگونه كه بنى قينقاع را به خزرجيان و عبدالله بن ابى بخشيد بنىقريظه را نيز به اوسيان ببخشد. وقتى اصرار كردند حضرت