141آنگاه رافع بن مَكيث جُهَنى را نزد رسول خدا(ص) فرستاد و درخواست كمك كرد. حضرت دويست نفر از جمله ابوبكر و عمر را به فرماندهى ابوعبيده جرّاح به كمك عمرو فرستاد و توصيه كرد با هم اختلاف نكنند. آنان تا آخرين نقطه سرزمين دشمن رفتند و ساعتى با آنان درگير شدند و مقدارى تيراندازى كردند، دشمن فرار كرد و سپاه اسلام به مدينه بازگشت.
محدثان شيعه از جمله شيخ مفيد 60/ و علامه مجلسى 66/21 گفتهاند پس از آنكه خبر رسيد تعدادى از اعراب همپيمان شدهاند كه با تمام نيرو و توان به مدينه يورش برند، پيامبر(ص) نخست ابوبكر را با گروهى اعزام كرد، او بدون آنكه بتواند كارى كند به مدينه بازگشت. سپس عمر را فرستاد، او نيز مانند ابوبكر بدون نتيجه بازگشت. عمروعاص كه تازه مسلمان شده بود عرض كرد يا رسول الله جنگ نيرنگ است، مرا بفرست تا كار را اصلاح كنم. او نيز رفت اما سرنوشت فرماندهان قبلى را داشت. سرانجام پيامبر(ص)، اميرالمؤمنين را به فرماندهى منصوب كرد، على(ع) به خانه رفت و پارچه مخصوصى را كه هنگام سختىها و دشوارىهاى جنگ بر سر مىبست بر سر خود بست. سپس به سوى دشمن حركت كرد. او با كاربرد اصول دقيق نظامى از قبيل استتار و اختفا، دشمن را غافلگير كرد و با كشتن هفت نفر از دلاوران و جنگاوران آنان از جمله سعيد بن مالك عِجْلى عدهاى را اسير كرد و دست بسته به مدينه آورد. طبرسى در مجمع البيان 528/10 گويد: به همين لحاظ كه اسيران را به صف كشيده و با طناب دستهاىشان را مانند اينكه به زنجير كشيده باشند بستند، به اينجنگ ذات السَّلاسِل گويند.