61خداوند به قلب او نظر كرد و آن را برترين، بهترين، مطيعترين، خاشعترين و خاضعترين قلبها يافت، فرمان داد درهاى آسمان گشوده شد و محمد(ص) به آنها مىنگريست. در آن لحظه محمد به جبرئيل كه هالهاى از نور او را فرا گرفته بود نگاه كرد. جبرئيل به سوى وى آمد، بازوى او را گرفت تكان داد و گفت: يا محمد! بخوان. گفت: چه بخوانم؟ گفت: بخوان به نام پروردگارت كه آفريد، انسان را از خون بسته آفريد، بخوان كه پروردگارت بزرگوارترين است، همو كه با قلم دانش آموخت و به انسان آنچه را نمىدانست آموخت. آنگاه جبرئيل به آسمان صعود كرد و محمد(ص) از كوه پايين آمد و از آن جهت كه مبادا قريش نبوتش را تكذيب كنند و او را به جنون و وسوسه شيطان نسبت دهند دچار تب و لرز شد».
اين روايت از طريق شيعه است اما اهل سنت از جمله بخارى 3/1 اخبار بعثت را از عايشه چنين نقل كردهاند: «پيامبر(ص) در غار حِرا بهسر مىبرد كه ناگهان فرشته آمد و به او گفت بخوان. رسول خدا گويد: گفتم نمىتوانم بخوانم. پس مرا گرفت محكم بفشرد تا آنكه بىطاقت شدم، سپس رهايم كرد و گفت بخوان. گفتم نمىتوانم بخوانم. بار دوم مرا گرفت و بفشرد تا آنكه بىطاقت شدم، سپس رهايم كرد و گفت بخوان. گفتم نمىتوانم بخوانم. براى بار سوم مرا گرفت و محكم بفشرد تا آنكه بىطاقت شدم، سپس مرا رها كرد و گفت: بخوان به نام پروردگارى كه آفريد، انسان را از خون بسته آفريد، بخوان كه پروردگارت بزرگوار است. آنگاه در حالىكه سخت مضطرب بود نزد خديجه آمد و فرمود: مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. او را پوشاندند تا آنكه