178
چو هاجر سوى مسعى رهسپارم
داستان هاجر در هر دو صورت نشان از يك چيز دارد و آن اينكه دنيا جايگاه اميد است. اميدها دقيقاً در نااميدىها لانه كردهاند و از اوج نااميدى است كه اميد مىرويد. بندۀ مؤمنى كه به خدا اعتماد كرده و به اميد او سعى مىكند، هرگز نااميد نمىشود. اساساً نااميدى از خدا معنا ندارد. خدا و نااميدى با يكديگر قهرند و خداوند هميشه انسان اميدوار و دل بستۀ خويش را دوست دارد.
داستان سعى، حكايت اميد است. در بيابان سوزان حجاز هاجر و اسماعيل تنها ماندهاند. ابراهيم عليه السلام براساس رسالت خويش، زن و فرزند را تنها رها كرد و رفت؛ در بيابانى تفتيده، زنى تنها و فرزندى خردسال و گرسنگى و تشنگى. كدام پدر و همسرى با خانوادۀ خويش چنين مىكند؟ كجاست عاطفۀ پدرى و همسرى؟ اما ابراهيم عليه السلام پيش از آنكه پدر اسماعيل و سرپرست خانوادهاى باشد، پدر امت است و راهنماى بشر! زن و فرزند او را نگران مىكند؛ اما آيندۀ تاريخ شورى عظيم در دل او مىافكند. او با اين عمل خويش درسهايى به انسانيت داد؛ از يك طرف درس توكل در شرايط سخت و دشوار و از سوى ديگر، درس اميد در اوج نااميدى. آنگاه كه گرد نااميدى بر چهرۀ هاجر نشسته بود، خسته و نگران دست و پا زدن كودك خويش را مىنگريست، ناگاه در زير پاى او چشمهاى جوشيد؛ چشمهاى جارى و ابدى. و اينگونه قصۀ سعى و زمزم ماندگار و ابدى شد و تا همارۀ تاريخ جاودان.
داستان سعى هاجر راز ديگرى هم دارد. او به دنبال آب بود، زلال آب، چشمه سار معرفت است. سعى به انسان معرفت داده، سالك را عارف مىكند؛