153پيشوايى و سرورى انبيا نمىكنى و به فقر فخر مىكنى ؛ زيرا كه راه ما بر عشق و محبت است و اين راه به نيستى توان رفت و پيشوايى و سرورى نبوت همه هستى است...». 1فقر نزد عارف، به اين معناست كه انسان براى خود مالكيتى نبيند؛ زيرا عبد مالك چيزى نيست. فقير تنها خدا را مالك حقيقى در عالم هستى مىبيند. زبان حال فقير اين است كه: «أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلّٰهِ». 2
سالكان براى فقر مراتب و درجاتى معتقدند: 3 اولين رتبۀ فقر، فقر زاهدانه است. فقير در اين مقام، دست از دنيا و آنچه دنيوى است، مىشويد. همچنين زبان از سخن گفتن در باب آن مىبندد و در طلب آن هرگز بر نمىآيد. دومين رتبه، رجوع به سابقۀ ازلى است. فقير در اين مقام، از سرّ قدر آگاه مىشود، حقيقت عمل را مىبيند و استعدادها را مىشناسد و در اين مقام، به اين حقيقت پى مىبرد كه: «وجودك ذنب لا يقاس به ذنب». اما فقر حقيقى آن است كه عارف ببيند كه هر آنچه بر او جارى است، حكم ازلى است. سالك در اين مقام، از خود سلب اراده مىكند و اسم و رسمى براى خود نمىبيند و اين فقر، فخر عارفان است.
واقعيت آن است كه فقر چيزى جز اين نيست كه انسان نيازهاى خود را ببيند و بر آنها وقوف كامل يابد. انسان، چه در ظاهر و چه در باطن، يك پارچه فقر و نياز است؛ اما تنها انسانهاى تيزبين اين فقر