155مجازات نماييد. 1 داستانى ديگر
عمر بهحجّ رفتهبود، مردىبهنزد او آمد كهبهچشماو سيلىخوردهبود. عمر گفت: چهكسىبهتو سيلىزدهاست؟ گفت: علىّبنأبىطالب، عمر گفت: لَقَد وَقَعَتعَليكَعَينُالله ! «هر آينهچشمخدا بر تو افتادهاست» و ديگر از او نپرسيد كهچه واقعهاىپيش آمده كه على(ع) او را سيلىزدهاست! تا اينكه على(ع) از راه رسيد در حالى كه آنمرد نزد عمر بود. على(ع) فرمود: