57امام(ع) ساكت شد. ابن زياد گفت: چه شده است كه سخن نمىگويى؟
امام(ع) آيۀ مباركۀ (Bاَللّٰهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا ) 1 را تلاوت كرد، يعنى «خداوند هنگام مرگ، همه را مىميراند». ابن زياد خشمگين شد و به او گفت: به خدا سوگند، تو هم از آنانانى. و دستور قتل امام(ع) را صادر كرد. در اين هنگام زينب(عليها السلام) امام را در آغوش گرفت و گفت:
اى ابن زياد! هر چه از ما كشتى بس است، آيا از خونهاى ما سيراب نشدهاى؟ آيا از ما كسى را باقى گذاردهاى؟ اگر به خدا ايمان دارى، تو را به او سوگند مىدهم كه اگر مىخواهى او را به قتل برسانى، مرا نيز همراه او بكش. 2
ابن زياد به زينب(عليها السلام) نگاه كرد و گفت: عجب رحمى دارد. به خدا قسم مىخواهد اگر على را بكشم، او را نيز همراه او بكشم. آنها را رها كنيد. 3
ابن زياد دستور داد دستها و پاهاى امام سجاد(ع) را با زنجير به گردنش ببندند و همراه زنان و كودكان امام حسين(ع) به نزد يزيد بن معاويه، خليفۀ اموى در دمشق- پايتخت شام- بفرستند.