212فرمود: اينجا چه مىكنى؟ برخيز و برو كارت را انجام بده. و باز ادامه داد: عمه جان! بگو برود و كارش را انجام بدهد. بىبى اشاره فرمود: برو كارت نيمه تمام مانده. من كه ترسيده بودم، با همان لباس بيمارستان از روى تخت بلند شدم و فرار كردم. در خيابان افرادى كه مرا آورده بودند با تعجب از من پرسيدند: اينجا چه مىكنى؟ و چرا از بيمارستان بيرون آمدى؟ من شرح ماجرا را گفتم و خلاصه، اين واقعه از وقايع مشهور آن زمان شهر شام شد. 1
شفاى نابينا
مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيك، كه در توسل به اهل بيت(عليهم السلام) و علاقه به حضرت سيدالشهداء (ع) كم نظير بود و از اين باب رحمت و بركات صورى و معنوى نصيبش شده و در ماه رمضان 1378 به رحمت حق واصل شد، نقل نمود كه در شش سالگى به درد چشم مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم نابينا گرديدم.
در ماه محرم ايام عاشورا در منزل دايى بزرگوارم مرحوم حاج محمد تقى اسماعيل بيك، روضهخوانى بود، هوا گرم و شربت سرد به مستمعين مىدادند. من از دايىام خواهش كردم كه اجازه دهد من به مردم شربت بدهم؟! دايىام فرمود: تو چشم ندارى و نمىتوانى! گفتم: يك نفر بينا همراهم بيايد! قبول كرد، و من با كمك خودش قدرى