231آن حضرت اعضاى خانوادهاش را از رفتن روى بلندى باز مىداشت. روزى امام صادق(ع) به خانه آمد، يكى از كنيزانش كه كودك او را نگهدارى مىكرد و با كودك بالاى نردبان رفته بود، تا چشمش به حضرت افتاد از خطايى كه كرده بود، هول شد و بدنش لرزيد و كودك از دستش به زمين افتاد و از دنيا رفت.
حضرت با چهرهاى برافروخته بيرون رفت و هنگامى كه سبب آن را از وى پرسيدند، فرمود: رنگ چهرهام به سبب مردن كودك نيست، بلكه بدين جهت است كه كنيزك از آمدن من به وحشت افتاد. پس از آن به كنيز فرمود: تو در راه خدا آزادى و از تو گذشتم. 1
در واقعۀ ديگرى، محمد بن سنان مىگويد: مفضل ابن عمر گفت كه من روزى به هنگام عصر در مسجد پيامبر(ص) بين قبر و منبر نشسته بودم كه ابن ابى العوجا وارد شد، با او در زمينۀ مسائل اعتقادى به بحث پرداختيم و افكار شركآلود او مرا به شدت ناراحت ساخت. به او گفتم: اى دشمن خدا! آيا در دين خدا الحاد و كفرپيشه كردهاى؟ و بارى تعالى را كه خالق توست، انكار نمودهاى؟
ابن ابى العوجا پاسخ داد: اى شخص! اگر اهل كلام هستى با تو سخن گوييم، پس اگر دليلى بياورى از تو پيروى مىكنيم و اگر اهل كلام نيستى، پس سخنى براى تو نيست. اگر تو از ياران جعفر بن