130نبى(ع) را چنين نقل مىكند: به در خانۀ على بن الحسين(ع) آمدم، ولى به دليل مناسب نبودن وقت، دوست نداشتم در را به صدا درآورم. از اين رو، پشت در خانه نشستم تا حضرت بيرون آمد. به او سلام كردم و دعايش نمودم. جواب سلام مرا داد و او نيز دعايم كرد. آن گاه با هم به راه افتاديم تا به ديوار باغ وى رسيديم. در آنجا به من فرمود: اى ابوحمزه! اين ديوار را مىبينى؟
گفتم: آرى اى فرزند رسول خدا.
فرمود: روزى به اين ديوار تكيه داده بودم در حالى كه غمگين بودم، ناگاه ديدم مردى خوشچهره و خوش لباس رو به رويم ايستاده است و به من نگاه مىكند. آن گاه به من گفت: اى على بن الحسين چرا تو را ناراحت مىبينم؟ آيا براى دنياست (كه ناراحتى ندارد، زيرا) روزى آن آماده است و نيكوكار و بدكردار از آن برخوردارند.
گفتم: بر آنچه تو مىگويى، ناراحت نيستم.
گفت: آيا بر آخرتى كه وعدۀ درستى است و مالك قاهرى در آن حكم مىكند، ناراحتى؟
گفتم: بر اين موضوع نيز آن چنان كه تو مىگويى، ناراحت نيستم.
پرسيد: پس براى چه ناراحتى؟
گفتم: از فتنۀ فرزند زبير (كه جامعه را به آشوب كشيده) مىترسم؟
گفت: اى على، آيا كسى را ديدهاى كه از خدا چيزى بخواهد و به او ندهد؟