108مكه آمد، طواف كرد و كوشيد خود را به حجرالأسود برساند و آن را استلام كند اما كثرت ازدحام جمعيت مانع شد.
آنگاه در مسجدالحرام منبرى براى او نصب كردند، بر بالاى منبر قرار گرفت و به حُجّاج نگاه مىكرد در حالى كه جمعى از اعيان شام دور او را گرفته بودند.
در اين هنگام حضرت زين العابدين على ابن الحسين بن على بن ابى طالب(عليهم السلام) نمايان شد، صورتش چندان نيكو بود كه در ميان مردم زيباتر از او ديده نمىشد و رايحۀ عطرآگين او فضا را پر كرده بود، عطرى از همه پاكيزهتر. پس شروع به طواف كرد، چون به حجرالاسود رسيد، مردم به ملاحظۀ هيبت و جلالت آن حضرت راه باز كردند تا حضرت به راحتى استلام حجر فرمود: هشام از ديدن اين منظره به غضب آمد و مردى از اهل شام چون اين عظمت و جلالت را ديد از هشام پرسيد: اين شخص كيست؟
هشام از جاه و جلال و هيبت او انديشيد و براى اين كه اهل شام آن حضرت را نشناسند، گفت: نمىشناسم.
فرزدق كه آنجا حاضر بود، گفت: من او را مىشناسم. آن مرد شامى گفت: اى ابوفراس او را معرفى كن و وى او را با سرودن قصيدهاى معرفى كرد.
مولا عبدالرحمان جامى كه در قرن نهم مىزيسته قصيدۀ فرزدق را به فارسى ترجمه و به نظم درآورده است:
پور عبدالملك به نام هشام
در حرم بود با اهالى شام