96
عهده گرفتم و ماجرايى بين ما به وقوع پيوست.
ماجرايى كه سبب شد تا من مخفى شوم. ابومنصور در جستجو و تعقيب من برآمد و من ترسيدم و اختفاى خود را ادامه دادم. پس از مدتى شب جمعه به زيارت مقابر قريش رفتم و شب را براى دعا و نيايش ماندگار شدم. آن شب، باد و باران بود. از ابوجعفر قيم خواستم، درهاى مشهد را ببندد و تلاش كند آنجا خلوت شود تا من در سكوت و خلوت راز و نياز خود را انجام دهم تا از افرادى كه از آنها واهمه داشتم، در امان بمانم. ابوجعفر هم درها را بست.
شب به نيمه رسيد و باران شدت گرفت و مردم را از مزار دور كرد. من ماندم تا زيارتم را به جا آورم و نماز بخوانم. در اين حال و احوال بودم كه صداى گامهايى را در نزد قبر مولاى ما، موسى بن جعفر عليه السلام شنيدم. ديدم مردى زيارت مىكند. او بر آدم و ديگر پيامبران اولوالعزم و ائمۀ اطهار يك به يك سلام داد تا اينكه نوبت به صاحبالزمان عليه السلام رسيد و او از آن حضرت عليه السلام ياد نكرد. در شگفت شدم. پيش خود گفتم، شايد او را فراموش كرده، يا اينكه او را نمىشناسد و شايد هم بر مذهب ديگرى باشد. وقتى آن مرد از زيارت خود فارغ شد، به نزد قبر مولاى ما، ابىجعفر عليه السلام رفت و مانند ما زيارت اول را به جا