36پدرمه. صفحۀ بعد رو ببين.
رزا متعجب آلبوم را ورق زد. تصوير يك جنازۀ خونآلود، شوكهاش كرد. قدرى به عكس خيره شد. گويا آن را شناخت، با ترديد پرسيد: اين عكس پدرت نيست؟!
سعيده فقط سرش را به علامت تأييد تكان داد. رزا با وحشت باز هم آلبوم را ورق زد. اين بار تصوير جسد خونآلود يكى از برادران سعيده را مقابل خود ديد:
- سعيده! چه بلايى سر خانوادهات اومده؟
سعيده بغضاش را فرو خورد، روى تخت، كنار رزا نشست و آرام شروع به صحبت كرد:
- پنج سال پيش، توى يك شب بارونى و سرد كه همۀ خانواده در خواب بودن، نيروهاى اسرائيلى به محلۀ ما حمله مىكنن و پدر و برادرا و تمام مردان محله را از خانه بيرون مىكشند و بعد هم همۀ اونها رو تيرباران مىكنن. حالا از اون خانواده، تنها من موندم و يه مادر پير كه چشم به راه منه كه بعد از اتمام تحصيلاتم برگردم پيشش. به نظر تو من هم بايد تو رو مقصّر بدونم، چون كشور تو سلاح در اختيار نيروهاى اسراييلى گذاشته؟