21رزا و سعيده با هلن خداحافظى كردند و از او جدا شدند. كارهاى پرواز انجام شد و آنها داخل هواپيما روى صندلىهايشان، در كنار هم نشستند. رزا سكوت اختيار كرده بود و حاضر نبود با سعيده همكلام شود. از اينرو بعد از بلند شدن هواپيما از روى باند، چشمانش را روى هم گذاشت تا بهانهاى براى سكوتش داشته باشد.
سعيده نگاهى به رزا انداخت. او مىدانست كه براى نفوذ در آدم سختى مانند رزا بايد از راه درست وارد شود. به همين دليل با لحنى بسيار آرام و مهربان، سر حرف را باز كرد:
- شما تا حالا به عربستان رفتين؟
رزا چشمانش را باز كرد و با بىميلى گفت: نه...
- من هم تا به حال نرفتم، ولى شنيدم خيلى جاى خوبيه، همۀ مسلمانها دوست دارن به اين سفر برن.
رزا پوزخندى زد و دوباره چشمانش را بست، اما سعيده ول كن نبود:
- راستى از بابتِ مرگِ شوهرتون متأسفم.
رزا دندانهايش را به هم فشار داد. چشمانش را باز كرد. دوست داشت تلافى همه را سر سعيده