61سر خود ديد، عرض كرد: «برادر مىخواهى چه كنى؟» امام پاسخ داد: «مىخواهم تو را به خيمه ببرم» عباس عرض كرد:
برادرم! به حقّ جدت رسول خدا صلى الله عليه و آله از تو مىخواهم كه مرا [به خيمه] نبرى و در همين مكان رهايم سازى.
امام غمگنانه پرسيد: «چرا برادرم؟» عباس عليه السلام گفت:
زيرا از روى دختر تو سكينه عليها السلام شرمگينم؛ چرا كه من به او وعدۀ آب دادهام، ولى نياوردم. 1پس از لحظاتى، جان از پيكر او پر كشيد و امام نالۀ «وا عَبّاساه» سر داد. 2 امام بدن او را واگذاشت و به سوى خيمهها بازگشت. 3
3. سوگوارى در خيمهگاه
امام با دلى شكسته و قلبى آكنده از اندوه و چشمانى اشكبار، راه خيمهگاه را در پيش گرفت، درحالىكه با گوشه آستين، اشكهاى خود را پاك مىكرد تا اهل حرم اشك اندوه او را نبينند. در اين ميان، دشمن نيز با مشاهدۀ بىپناهى خيمهها، به سوى اردوگاه امام حملهور شد. امام فرياد برآورد: «آيا فريادرسى نيست كه به فرياد ما برسد؟»