56نزد هانى برو و ببين آيا هنوز زنده است. سپس بيرون برو و بگو او را براى پرسوجو نگه داشتهايم و آرامشان كن.
شريح به بازداشتگاه هانى آمد. هانى وقتى شريح را ديد گفت: «اى شريح! از خدا بترس. عبيداللّٰه مرا خواهد كشت»، ولى شريح در پاسخ گفت: «[اما من هنوز] تو را زنده مىبينم». هانى پاسخ داد: «آرى، ولى مرا با اين وضع زنده مىبينى! به قبيلهام بگو اينها مىخواهند مرا بكشند».
شريح اعتنايى نكرد و نزد امير بازگشت و گفت:
«هانى زنده است، اما زخمهاى بدى برداشته». عبيداللّٰه لبخندى تلخ بر چهره انداخت و به طعنه گفت: «[مگر] عيبى دارد كه اميرى رعيت خود را شكنجه كند؟!» و قهقههاى زد؛ سپس به شريح دستور داد به مذجحيان بگويد: بزرگشان زنده است. شريح به همراه يك سرباز بيرون رفت و فرياد زد:
اين سبُكسرىها و حماقتها چيست؟ عبيداللّٰه، هانى را براى پارهاى پرسوجو به قصر خود آورده. او زنده است. برويد و مايه دردسر خود و يارانتان نشويد.
گويا جمعيت منتظر شنيدن همين يك جمله بود.
عمرو بنحجاج و شمشيرزنان، از اينكه هانى زنده است،