51هستم. خداوند دوستى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را به من ارزانى داشته است. به كوفه آمدهام تا اين سه هزار درهم را به مردى از اين خاندان برسانم كه به تازگى وارد كوفه شده است و مردم را به سوى حسين بنعلى عليه السلام فرا مىخواند. اگر جاى او را بلدى، مرا نزد او ببر تا اين مال را به او بپردازم.
مرد شيعه، نگاهى به چهره و سر و وضع معقل كرد و پرسيد: «چطور از بين اين همه مردم كوفه نزد من آمدهاى؟» پاسخ داد: «زيرا چهره تو را نيكو يافتم و دانستم از شيعيان هستى و اميدوار شدم كه از دوستداران آنان باشى». مرد سرى تكان داد و گفت:
«آرى! درست پنداشتهاى من از برادران تو و از شيعيان هستم و نامم مسلم بنعوسجه 1 است. از ديدار تو خشنود شدم. مسلم بنعوسجه به او وعده داد: «امروز را برو و فردا صبح به خانه من بيا تا تو را نزد مسلم بنعقيل عليه السلام ببرم». برق شادى از چشم معقل بر جهيد و خوشحال از جا برخاست و بازگشت.
فرداى آن روز به خانه مسلم بنعوسجه رفت و به اتفاق او راه خانه هانى بنعروه را در پيش گرفتند. وارد خانه شدند و معقل نزد مسلم عليه السلام رفت. ابتدا با او بيعت