55در زمان رسول خدا(ص) در يكى از سالها مردم به خشكسالى مبتلا شدند. در يكى از روزهاى جمعه كه آن حضرت در حال خواندن خطبه نماز جمعه بود، مردى اعرابى وارد شد و گفت: اى رسول خدا! اموالمان نابود شد و خانوادهها گرسنهاند، براى ما دعا كن. رسول خدا دستها را براى دعا به سوى آسمان بلند كرد، در حالىكه قطعه ابرى در آسمان ديده نمىشد، اما قسم به خدايى كه جانم در دست اوست، هنوز دستها را پايين نياورده بود كه ديديم ابرها مانند كوه به راه افتادند و هنوز از منبر پايين نيامده بود كه ديديم قطرههاى باران بر محاسن حضرتش چكيد. از آن روز تا جمعه بعد، باران باريد كه باز همان مرد يا مردى ديگر آمد و گفت: اى رسول خدا! ساختمانها ويران و اموالمان غرق شده است، براى ما دعا كن. حضرت دست به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: بار پروردگارا! به نفع ما ابرها را بفرست و بر عليه ما قرار مده. سپس با دستان خود به بخشى از ابرها اشاره نمىكرد مگر اينكه از هم متلاشى شده، به اطراف شهر مدينه پراكنده شدند. 1