88- من از جبل عامل به اين جا اومدم، يه روز به زادگاهم بر مىگردم. من شيعه هستم، اما نمىتونم مذهب خودمو آشكار كنم. دمشق پر ازمسلموناى متعصبه. اگه بفهمن برام دردسر درست مىكنن. من دورو نيستم، تقيه مىكنم، به خاطر حفظ جان و مال و خانوادهام. ادواردو از جا بلند شد، احساس كرد حكيم غمگين است، به طرفش رفت، نشست و خواست دستش را ببوسد، اما حكيم دستش را عقب كشيد.
-چه كار مىكنى پسرم؟
- استاد من شما رو ناراحت كردم، اما منظورى نداشتم، بگيد كه منو مىبخشيد؟
- مىبخشمت، اما شرط داره!
- چه شرطى استاد؟
- اگه از اين به بعد هر سؤال و شبههاى برات پيش اومد به خودم بگى تا سؤالتو جواب بدم و شبههات رو برطرف كنم.
- حتماً.
- با ابن قيم جوزى هم رفيق باش، به او سرى بزن. به جلسات درس استادش برو. ابن تيميه عقايد خاصى داره، چندبار هم به خاطر عقايدش به زندان افتاده.
- چه عقايدى؟