54به تك درخت زيتونى اشاره كرد.
- بهتره اون جا كمىاستراحت كنيم. من نمازمو بخونم بعد بر مىگرديم.
چشمۀ كوچك آبى در آن نزديكى جارى بود. حكيم به سفرۀ غذا اشاره كرد.
- پسرم تو غذا بخور. من روزه هستم.
حكيم آستينها را بالا زد. كنار چشمه نشست و وضو گرفت. ادواردو با تعجب نگاه كرد. وضو گرفتن او با دوستش محمّد فرق داشت. برعكس محمّد، آب را از آرنج دست به پايين مىريخت. پاهايش را هم نشست. فقط با دست روى پاهايش كشيد. بعد هم مشغول نماز شد. البته با دستهاى باز. مسلمانهايى كه ادواردو در مسجد اموى و بقيۀ جاها ديده بود با دستهاى بسته نماز مىخواندند. اما چرا نماز خواندن حكيم با بقيه فرق داشت؟ حكيم نمازش را خواند و برگشت، ادواردو پرسيد:
- همسرتون غذا درست كرده؟
- نه پسرم، اون چند سال پيش به رحمت خدا رفت، درست همون وقت كه دخترم غاده به دنيا اومد.
- فقط يه دختر داريد؟
- بله.