140
«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقٰالَ لَهُمُ اللّٰهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيٰاهُمْ » 1
آيا نديديد كسانى را كه از ترس مگر از ديار خود بيرون رفتند كه هزاران تن بودند. خدا فرمود: بميريد؛ همه مردند. پس آنان را زنده كرد.
در تفاسير آمده است: آنان هفتاد هزار خانوار بودند. هر سال در ميان آنان، بيمارى طاعون مىآمد. اغنيا به دليل برخوردارى ثروت مىتوانستند از شهر بيرون بروند. ولى فقيران به دليل ناتوانى بيرون نمىرفتند. از همين رو، اغنيا را طاعون نمىگرفت و تنها فقيران بودند كه به اين بيمارى دچار مىشدند. ضعيفان مىگفتند: اگر ما نيز با اغنيا خارج مىشديم، به اين بيمارى دچار نمىگشتيم. همچنين اغنيا مىگفتند: اگر ما نيز در شهر مىمانديم، به اين مرض دچار مىشديم. پس قرار گذاشتند كه هنگام ورود طاعون، همگى از آن ديار خارج شوند. قبل از ورود طاعون، همه از آن ديار خارج شدند و در كنار شطّ دريايى فرود آمدند. آنان به محض آن كه اثاث خود را بر زمين نهادند. خداوند متعال جانشان را گرفت و مدتى به اين حالت بودند تا اين كه يكى از انبياى بنى اسرائيل به نام «حزقيل» بر آنان گذر كرد. او با مشاهدۀ اين حال عرض كرد: خدايا، اگر ممكن است آنان را زنده گردان تا شهرهايت را آباد كنند و فرزندانى متولد سازند كه با عابدان، تو را عبادت كنند.
خداوند به او وحى فرستاد. آيا دوست دارى كه آنان را زنده