310و نقشه اردو را هم فرستاده ضمناً خواهش كرده بود قدرى مكث نماييم كه افواج را حاضر كند. در كنار رودخانه پياده شده نماز خوانده و غليانى صرف نموده سوار شديم و يك ميدان به اردو مانده، به استقبال ما آمده، در نهايت آراستگى ايستاده بودند. سلام نظامى مىدادند. به تمام صاحبمنصبان و آحاد افراد افواج و سوار، اظهار مهربانى نموده تفنگهاى سوزنى آن را گرفته تماشا مىكرديم. بسيار آراسته و بانظم بودند. بعد از آن به اردو رفته در چادر ناصرالدوله فرود آمديم؛ توپ انداختند. مدتى در آنجا نشسته، بعد از صرف چاى و غليان سوار شده به چادر خودمان كه در پهلوى چشمه زده بودند آمديم.
تشريفاتى بجا آورده بودند؛ با ناصرالدوله و اكبر ميرزا به صحبت پرداختيم.
شنبه هفتم براى آنكه مجدداً به اردو با سليمانپاشا برويم و اردو را ملاحظه نمايد، در ميانج توقف نموديم. حضرت وليعهد - روحىفداه - تلگرافاً احوالپرسى فرموده بودند، جواب عرض كردم. سه ساعت به غروب مانده با سليمانپاشا به طرف اردو رفتيم.
نزديك اردو سرباز و سوار و توپخانه مرتباً ايستاده بودند. اول به توپخانه رفته از توپها امتحان كرديم و بعد تمام آنها را ملاحظه نموده به چادر ناصرالدوله رفتيم. افواج و سواره به طور دِفيلِه 1 با شكوه تمام از جلو چادر گذشتند و برابر چادر ناصرالدوله اسباب مشق جيمناستيك حاضر كرده مشق كردند؛ پاشا بسيار پسنديدند. بعد از صرف چاى و غليان به منزل و چادر خود آمديم.
يكشنبه پنج ساعت از دسته گذشته، از ميانج حركت كرديم. بعد از يك فرسخ راه، به دامنۀ قافلانكوه رسيديم. از آنجا كه گذشتيم، به پل رودخانه قزلاوزن رسيديم. از پل كه عبور كرديم، هوا بشدت بناى باريدن را گذاشت؛ ناچار خود را فوراً به جمالآباد رسانيده در خانۀ محمدقلىخان قراسورانباشى رفتيم. بخارى را روشن كردند، چاى صرف نموده، قدرى صبر كرديم كه شايد باران بايستد؛ بالاخره شدت باران زيادتر شد، ما هم دو ساعت به غروب مانده، در عين بارندگى روانه شديم. در بين راه باران ايستاد و يك ساعت و نيم از شب رفته به سرچم رسيديم، سيل آمده بود و به اين جهت در صحرا چادر نتوانستند براى ما بزنند، لهذا در يك خانه منزل كرديم كه مَلَه داشت. متوكلاً علىالله در آنجا به سر برديم.