306
قريۀ صوفيان
صوفيان قريۀ معتبير است و از دهات موقوفۀ مرحوم حاجى ميرزا موسىخان است كه اكنون در دست مقربالخاقان آقا ميرزا على مستوفى ولد مرحوم قائم مقام مىباشد. سابقاً جزو مرند يا كُنى محسوب مىشده و ليكن مدتى است از جزو هر دو خارج گشته جزو شهر تبريز محسوب مىدارند.
چهارشنبه بيست و هفتم دو ساعت از دسته گذشته روانه شديم و حركت رو به سمت جنوب بود. دو فرسنگ به شهر تبريز مانده به شيخ كُرپى رسيديم كه رودخانه جارى بود.
از پل كه گذشتيم، قريۀ خطا در طرف يمين بود و در وجه تسميۀ آن گويند: در ديوان حشرى چنين نوشتهاند، باباحسننامى از زّهاد و مرتاضين بود. پادشاه خطا، دشمنى صعب داشته، نذر كرده بود، اگر بر او غالب شود دختر خود كه مسمّات به اناخاتون بوده است، براى باباحسن به زوجيت معقوده نموده بفرستد. اتفاقاً بر دشمن غلبه كرده و دختر خود را با زر و زيور و پانصد نفر غلام و كنيز و غيره، در نهايت جلال و احترام براى او فرستاد. بعد از آنكه به خاك تبريز رسيد، دختر، آدمى نزد باباحسن فرستاد كه كيفيت را به او حالى كرده، منزلى براى دختر و همراهانش معين نمايد. وقتى كه آدم دختر رسد و تفصيل را گفت، باباحسن طَبَق چوبى با قدرى نان و كرباس براى دختر فرستاد و پيغام داد كه اسباب و خوارك و لباس من اين است، اگر به اين طور راضى هستى بيا و الا برگرد؛ و دختر هم ناچاراً آمده، باباحسن جمعيت غلام و كنيز او را كه ديد به دختر گفت: ما را به اين همه غلام و كنيز احتياج نباشد، بايد آنها را در راه خدا آزاد كرد و همه را آزاد كرده اين دهكده را كه موسوم به خطا است براى مسكن خود آباد كردند. بالجمله، بعد از گذشتن از قريۀ خطا به پُلآجى رسيديم. از آنجا كه گذشتيم، مستقبلين تبريز از شاهزادگان و اعيان و تجار و غيره آمدند و به همۀ آنها اظهار مهربانى نموده به طرف شهر آمديم. چون منزل ما را در باغ شمال كه محل نشيمن خود جناب جلالت مآب اميرنظام است قرار داده بودند، به سمت آنجا (رفتيم.) خود اميرنظام هم تا يك كوچه به استقبال آمدند، با هم وارد باغ شديم و در اطاق جنب اطاق جناب معزىاليه توقف نموديم. براى اجزا و اتباع هم