283
بازگشت به ايران
سهشنبه پنجم هوا انقلاب داشت. قرار بود حركت نماييم. شب سهشنبه منيربيك با سليمانپاشا كه مأمور دارالخلافه است آمدند. منيربيك گفت: فرمايش اعليحضرت سلطان اين است كارهاى سليمانپاشا ناتمام است، سهشنبه را هم توقف داشته باشيد تا كارهاى او تمام شود. من هم استطاعت كرده قبول نمودم و سهشنبه را ماندم. امروز از جزيرۀ سقز خبر رسيد كه در دوم اين ماه زلزلۀ شديدى در سمت مغرب آن جزيره واقع شده، سه ربع قصبه و دهات آنجا منهدم گشته است. تمام اهالى آنجا كه زياده از سىهزار نفر هستند حيران و سرگردان صحرايى شدهاند و بىآذوقه ماندهاند. دولت عثمانى به مجرد اطلاع، يك فروند كشتى باطومنام آذوقه و ادويه با پانزده نفر طبيب و جرّاح براى معالجۀ مجروحين فرستاده، از قرارى كه خبر رسيد ازمير نيز از جانب دولت فرانسه و انگليس و عمثانى با كشتىها، آذوقه براى آنها فرستادهاند.
چهارشنبه ششم خيال حركت بود، هوا مختلف شده، دريا طغيان به هم رسانيد، كپيتان پيغام داده بود، اگر حركت را به فردا بيندازيد بهتر است. منيربيك نيز تلگرافى كرده كه به جهت طغيان دريا حركت را به تعويق بيندازيد. خودم هم حالا براى ابلاغ فرمايش سلطان مىآيم. عصرى آمد و فرمايش سلطان رساند كه امروز هم حركت ننماييد؛ ما هم