237مىگفتند، چهل روز است كه در يافه بارندگى نشده و حالا به موقع باريده است.
شنبه پنجم بعد از ظهر به كنار دريا رفتيم. هوا مساعد بود و صحرا باصفا؛ قدرى تفرج نموده مراجعت به منزل نموديم. امروز قونسول روس به ديدن آمد، با او صحبت داشتم، مرد محاسن سفيد خوشمشربى بود.
يكشنبه ششم بعد از ظهر به باغى كه متعلق به قبطيان است رفتيم. رئيس آنها را مطران مىگفتند. در آنجا حاضر بود و عمامه سياه بر سر داشت. مرد قطورى بود. باغ مزبور بسيار خوشمنظر و باصفا بود و ارتفاع آن از تمام باغات يافه بيشتر. حسن افندى مفتى يافه و سعيد افندى كه از ادبا است در آنجا حاضر شدند كه ما را ملاقات نمايند. با آنها به صحبت مشغول شديم. سعيد افندى مادّه تاريخى براى سفر ما گفته بود. بعد از مديحه ماده تاريخش اين بود: و طالع السعد بالإقبال ارّخه مبرور حجّ و فى السّعى مشكور
دوشنبه هفتم به مقبره شيخ ابراهيم رفتيم كه شيعه بوده در اين صفحات مقتول شده است.
پارهاى مكارم از او ديدهاند، محترم مىدارند. قبر او در فراز تپه واقع است. از آنجا مراجعت به منزل نموده، عصرى به باغچه شخص مسكوى رفتيم كه خستهخانه ساخته است و انواع گُلها و رياحين در آن باغچه كاشته است. قدرى در بالاخانۀ خستهخانه نشسته تفرج كرديم و اطاقهاى او را تماشا نموديم. پس از آن به مكتبخانه اطفال كه در نزديك همان باغچه است رفته تماشا كرديم. مشق پيانو مىنمودند و از آنجا به بازديد قونسول دولت روس رفتيم. خانۀ او چندان دور نبود، چون اخبار كرده بوديم كه عصر به ديدن او خواهيم رفت، تا آنجا به خانۀ او رفتيم. چاهى در خانۀ خود حفر نموده، دلوهاى كوچك از چوب ساخته، مانند رشتۀ تسبيح به يكديگر وصل نموده بود. از يك طرف به ميان چاه رفته پر مىشد و از طرف ديگر بالا آمده به مجراى آب مىريخت و در بيست و چهار ساعت اصطخر بزرگى را پر مىنمود. قدرى در منزل او نشسته غروب معاودت به منزل نموديم، باغچۀ باصفاى خوبى داشت.
سهشنبه هشتم بعد از ظهر سوار شده به باغ سعيد افندى دُجانى رفتيم. مشاراليه مرد اديبى است. در منزل او پارهاى كتب ادبيه بود، ملحوظ افتاد، تا غروب در آنجا بوديم، پس