187
لا هم ان المرء يم
«خداوندا! هركسى خانۀ خود را محافظت مىكند و تو از خانۀ خويش دفاع كن.»
«مبادا صليب آنان و گمراهيشان با جنگ بر خانهات پيروز گردند.»
همو گويد: عبدالمطلب همچنان در حرم پايدار باقى ماند تا اينكه خداوند فيل و اصحاب او را به هلاكت رسانيد. پس از آن قريش به مكه مراجعت كردند و صبر و پايدارى او و نيز تعظيم وى از حرم، زبانزد همگان شد. تا اينكه فرزند بزرگ او متولّد شد و به سنّ بلوغ رسيد، نام او «حارث بن عبدالمطلب» بود. در آن ايام بود كه شخصى در خواب به عبدالمطلب گفت: زمزم را، كه اندوختۀ نهانى شيخ بزرگ است، حفر كن.
عبدالمطلب از خواب بيدار شد و گفت: پروردگارا! موضوع را برايم روشن ساز! براى دوّمين بار، در خواب شخصى به او گفت: زمزم را كه ميان چرك و خون است حفر كن؛ آنجا كه كلاغى در كنار لانۀ مورچگان، روبروى نشانههاى سرخ، 1 نوك مىزند.
عبد المطلب از خواب برخاست و به مسجدالحرام رفت و در آنجا نشست تا نشانههايى را كه در خواب برايش گفته بودند، ببيند. در اين هنگام در «حزّوره» 2 گلوى ماده گاوى را بريدند كه آن حيوان از چنگ سَلاّخ گريخت و نيمه جان به مسجد آمد و در جايگاه زمزم در حال مرگ افتاد. و گروهى گوشت آن را بريدند و بردند. در آن حال كلاغى بر ورى مدفوع آن حيوان آمد و در جستجوى لانۀ مورچگان، نوك خود را بر زمين مىزد. عبدالمطلب از جا برخاست و حفر آن مكان را آغاز كرد. قريش نزد او آمده، گفتند:
اين چه كارى است كه مىكنى؟! ما هيچگاه تو را به نادانى متّهم نكردهايم، چرا مسجدمان را حفر مىكنى؟! عبدالمطلب گفت: من اين چاه را حفر مىكنم و با هركسى كه مانع كارم شود ستيز خواهم كرد.
پس خود و فرزندش حارث، كه در آن زمان غير از او فرزندى نداشت، كندن زمين