136 الْأَجَلَ وَ سٰارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ نٰاراً قٰالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نٰاراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّٰارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (قصص: 23-29)
و هنگامى كه به [چاه] آب مدين رسيد، گروهى از مردم را در آنجا ديد كه چهارپايان خود را سيراب مىكنند و در كنار آنها دو زن را ديد كه مراقب گوسفندان خويشاند [و به چاه نزديك نمىشوند. موسى] به آن دو گفت: كار شما چيست؟ [چرا گوسفندان خود را آب نمىدهيد؟] گفتند: ما آنها را آب نمىدهيم تا چوپانها همگى خارج شوند و پدر ما پيرمرد كهنسالى است [و قادر بر اين كارها نيست]. موسى براى [گوسفندان] آن دو، آب كشيد. سپس رو به سايه آورد و عرض كرد: پروردگارا! هر خير و نيكى بر من فرستى، به آن نيازمندم. ناگهان يكى از آن دو [زن] به سراغ او آمد، در حالى كه با نهايت حيا گام برمىداشت، گفت: پدرم از تو دعوت مىكند تا مزد آب دادن [به گوسفندان] را كه براى ما انجام دادى، به تو بپردازد. هنگامى كه موسى نزد او [شعيب] آمد و سرگذشت خود را شرح داد، گفت: نترس از قوم ظالم نجات يافتى. يكى از آن دو [دختر] گفت: پدرم! او را استخدام كن، زيرا بهترين كسى را كه مىتوانى استخدام كنى، آن كس است كه قوى و