104همسرش ايستاده بود [از خوشحالى] خنديد، پس او را به اسحاق و پس از او به يعقوب بشارت داديم. گفت: اى واى بر من! آيا من فرزند مىآورم در حالى كه پيرزنم و اين شوهرم پيرمردى است؟ اين راستى چيز عجيبى است. گفتند: آيا از فرمان خدا تعجب مىكنى؟ اين رحمت خدا و بركاتش بر شما خانواده است زيرا او ستوده و والاست.
هَلْ أَتٰاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرٰاهِيمَ الْمُكْرَمِينَ* إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ* فَرٰاغَ إِلىٰ أَهْلِهِ فَجٰاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ* فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قٰالَ أَ لاٰ تَأْكُلُونَ* فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قٰالُوا لاٰ تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلاٰمٍ عَلِيمٍ* فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَهٰا وَ قٰالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ* قٰالُوا كَذٰلِكَ قٰالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ (ذاريات: 24-30)
آيا خبر مهمانهاى بزرگوار ابراهيم به تو رسيده است؟ در آن زمان كه بر او وارد شدند و گفتند: سلام بر تو. او گفت: سلام بر شما كه جمعيتى ناشناختهايد. سپس پنهانى به سوى خانواده خود رفت و گوساله فربه [و بريان شدهاى را براى آنها] آورد و نزديك آنها گذارد [ولى با تعجب ديد دست بهسوى عذا نمىبرند] گفت: آيا شما غذا نمىخوريد؟ و از آنها احساس وحشت