202قريش جهت حمله به مدينه متّحد شده بودند، پيامبر را خبر داده است؛ ولى به هر حال، مدينه دير يا زود مىبايست در برابر حملۀ قريش تدبيرى بينديشد و با اين واقعيّت تلخ روبرو شود.
نكتۀ بااهميّت كه در اين مدارك تاريخى بهچشم مىخورد، آن است كه با وجود آنكه قريش ماهها مشغول تدارك حمله به مدينه بود، مسلمانان و شخص پيامبر تنها بعد از حركت لشكر قريش به طرف مدينه، از تصميم مكّىها مطّلع و آگاه شدند و تا آن زمان تدبير مقتضى و اقدام تدافعى از خود نشان ندادند. دليل اين امر چه مىتواند باشد؟
گمان مىكنم علّت آن را بايد در مايههاى معنوى و تعاليم مبتنى بر صلح و سِلم در اسلام و خصوصاً عدم رغبت و تمايل پيامبر به ستيز و جدال با بتپرستان، كينهتوزان و تندخويان قبايل قريش و طوايف اطراف مكّه جستجو كرد. آن حضرت به رغم آن همه خشونت، همچنان پيامبر رحمت و صلح و سِلم بود و اطمينان داشت كه نظام كهن بتپرستى و عداوتها و كينههاى حاكم بر افكار منجمد و قلوب تاريك را كه از عصر جاهلى ريشه دوانده بود، مىتوان با ايمان عقلانى و انسانيّت چاره كرد؛ يا لااقل نمىبايست مسلمانان با بىصبرى كارى كنند كه موجب تشديد عصبيّتهاى قومى خود يا ديگران شوند و حدّاكثر تلاش را براى چنين بردبارى و تحمّل و صبرى از خود بروز دهند؛ تا برادرى و مساوات، جاى دشمنى و اشرافيّت ظالمانه را بگيرد.
اين واقعيّت را بهخوبى مىتوان از روزگار بعثت تا هجرت و در صفحات بعدى واقعۀ احد - خصوصاً در علاقۀ پيامبر به ماندن در مدينه و رودررونشدن او در خارج از شهر مدينه - يافت؛ لذا معتقدم اصطلاح غزا بر چنين واقعهاى خطاست؛ زيرا تحت چنين اصطلاح و نامى، واقعيّت مظلومانه و دفاع اجتنابناپذير ناديده گرفته مىشود و خوانندگان، از عزم و طلب قريش براى محو شهر مدينه و ساكنانش غفلت مىورزند و تنها در خصوص حمله و لشكركشى پيامبر صلى الله عليه و آله ذهنيّت مىيابند.
واقعۀ احد، عزم و در نتيجه جنگ قريش با مسلمانان بوده است و نه جنگ پيامبر و يا غزاى او؛ زيرا اگر غزا را به معناى تاريخىِ: