341حباب بن منذر پيشنهاد داد:
«منّا أميرٌ و منك أمير. فإنّ عمل المهاجريّ في الأنصاري شيئاً ردّ عليه و أن عمل الأنصاري في المهاجري شيئاً ردّ عليه و إن لم تفعلوا فإنّا جدثلها المحكَّك و عُذيقُها المرجب، لنعيدنّها جذعه». 1ولى چون كثرت پيشنهادها، داشت اجتماع سقيفه را به يك گردهمايى خصمانه بدل مىساخت، به گفتۀ يعقوبى:
«ابوبكر گفت: شما را از بزرگوارى دور نمىداريم و آنچه از برترى يادآورد شُديد، راستى كه اهل آن هستيد؛ ليكن قريش از شما به محمّد سزاوارترند. اين عمر بن خطاب است كه پيامبر خدا در وصف او گفتهاست: خدايا دين را به او سربلند گردان! و اين ابوعبيده بن جرّاح است كه پيامبر خدا گفته است: امين اين ملّت است. پس با هر كدام از اين دو خواهيد بيعت كنيد.» آن دو زير بار نرفتند و گفتند:
«به خدا قسم با اينكه تو همسفر پيامبر خدايى، ما بر تو پيشى نخواهيم گرفت.» پس ابوعبيده دست به دست ابوبكر زد و عمر دومى بود. سپس هر كه از قريش همراه او بود، بيعت كردند.»
انصار و جمعيّت حاضر كه گويى در برابر كارى انجامشده قرار گرفته بودند، فرياد اعتراض بلند كردند. حباب بن منذر بر ابوبكر شمشير كشيد. ولى عدهاى از بيعتكنندگان او را گرفته، لگدزنان دهانش را پر از خاك كردند.» 2سعدبن عباده چون لب به اعتراض گشود، او را صاحب فتنه خواندند و تهديد به جرح و زخمش نمودند. 3 ولى قيس بن سعد به دفاع از سعد برخاست و مانع