372پيشنهاد كرد با يك صد هزار شتر او را آزاد كند-و باور من آن است كه در اين باره مبالغه شده و احتمالاً صد شتر بوده است-اما پادشاه يمن اين درخواست را رد كرد.او سوگند خورد كه تا اين شكاف در كوه باز نشود(گويا اشاره به شكاف در كوهى دارد كه در آنجا بوده است)او را آزاد نخواهد كرد.
در اين جا بود كه عفيفالدين ذروى قصيدهاى گفت كه شيخ حضراوى آن را در تاريخ البشر خود آورده است:
اگر تصور مىكنى كه روزگار فقط يك روز است،تصور نادرست و كذبى است
بسا شكافى كه شِعْبش را درمانده مىكند،اما بناگاه رحمتى به آن مىرسد و مُنشعِبش مىكند.
در آن وقت،كسى كه به پروردگارش پناه برده است،دعايش در باره دشمنانش مستجاب خواهد شد.
شگفت آن كه شاعر،آن شب را به صبح نرساند جز آن كه در آن شب چندان از آسمان باران سيلآسا آمد كه آن شكاف كوه باز شد و سلطان،شاعر را آزاد كرد و به او صله داد.
بايد بگويم كه احمد بن اسماعيل در سال 827 دو سال پيش از آن كه بركات در سال 829 به امارت برسد،درگذشت.بنابراين،اين روايت درست نيست،مگر آن كه در دورانى رخ داده باشد كه بركات با برادرش در امارت شراكت داشت.من اين را بعيد نمىدانم،چرا كه نفوذ بركات در دوران شراكتش با پدر كمتر از نفوذ او در دوران امارت مستقلش نبود.
فرزندان بركات بن حسن بن عجلان
زمانى كه بركات احساس ضعف در امارت كرد،به نايب جدّه،امير جانى بيك ظاهرى نوشت تا به سلطان مصر خبر دهد كه ولايت فرزندش محمد را بر مكه تأييد كند.
چراكسه درخواست او را قبول كردند و فرمان تأييد سلطان را براى امارت محمد بن بركات براى او فرستادند.درست چند ساعت پيش از آن كه فرمان برسد،امير بركات