159ضربه شلاق به او بزنند.گفتهاند كه وى چندان در زندان ماند تا آن كه عباسيان پس از ورودشان به مكه او را آزاد كردند.وى در اين باره قصيدۀ معروفى را سرود كه اولش چنين است:
اساس دين با آمدن بزرگان بنى عباس استوار گرديد. 1
و در انتقاد از امويان كه شمارى از آنها با وجود عباسيان بر تخت خلافت،روى فرشها نشسته بودند مىگويد:اين كه ديدم روى فرشها و تختها نشستهاند،مرا و سايرين را به خشم آورد!
اين قصيده بسيار طولانى است و در كتابهاى ادبى آمده است.
دوباره به همان روحيۀ غير جدى برگرديم كه بر تمامى امت سايه انداخته و آن را به قناعت كشانده بود و مدتى بعد اين قناعت را به نوعى از زهد كشاند.برخى از آنان از عابدان مشهور شده و يا به دنياى علم پناه بردند.برخى ديگر به هرزهگرى در زندگى روى آوردند و به سراغ نوعى از فساد رفتند كه البته جنبۀ هنرى هم داشت.برخى هم همچنان كه خواهيم گفت،گرفتار لهو و لعب شدند.
بعد علمى و دينى
در اينجا از آن دستهاى سخن خواهيم گفت كه روى به علم و زهد آوردند.
مورّخان بر آنند كه مكّۀ اين دوره به مقدار زيادى به اين سمت و سو تمايل پيدا كرد و كسان ديگرى هم كه از بلاد ديگر كوچ كرده به مكه آمده بودند،به آنان پيوستند، مهاجرانى كه فتنههاى موجود در ولاياتشان دامن آنان را گرفته بود و به اجبار به محل اصلى اين دين گريخته بودند تا در اينجا به دور از آشوبها،به آرامش دست يابند.به همين دليل شمار آنان رو به فزونى نهاد و مكه مملو از عالمانى شد كه حلقههاى علمى در مسجد تشكيل مىدادند.
عبدالله بن عباس در اوايل دورۀ اموى با فرار از اختلافات سياسى به اين جمع