225گفت: من خود خجالت مىكشم و به توسط«جناب ملا محمد رضا»شهير به«فاضل نيشابورى»كه از طلاب با فهم و با قدس است و در اين چند روز، با ما مرافقت مىكرد، بنا شد پيغام دهد.
از قرار تقرير ايشان، جناب سيد، بنده را در«خراسان»ديده بود. در اين جا كه عبوراً بنده را ديده بوده است، به جهت عدم مبالات و گرفتارى سفر شاربهاى حقير قدرى بلندتر شده بود است.«جناب سيد»براى حقير حرف زده بود و خيال كرده بود حقير«ملاسلطانى»و درويش شدهام.
شب بعد«حضرت سيد الاوصياء»- سلام اللّٰه عليه - را در خواب ديده بود كه در جايى تشريف دارند و اين بنده هم شرفياب حضور باهر النور 1 هستم، سيد وارد شده و سلام كرده است، فرمودهاند:
«إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» 2. چرا دربارۀ اين سيد اولاد من، گمان بد برديد؟ و از خواب بيدار شده بود.
از اين مژده كه«اولاد من»فرمودهاند، خيلى خوشنود شده، خداوند را شكر كردم.
خريد كنيز
فقره دوم كنيزى كه از«مكه»خيال داشتم و استخاره مساعدت نكرد، تادر«نجف» عيالات«حاجىمحمودعكّام»ديدن اهل منزل آمده بودند و حرف كنيز شده بود. گفته بودند:
در همسايهگى ما«حاجى خضير»نامى است، كنيزى دارد و خيلى خوب، و كنيز سه روز است قهر كرده نان نمىخورد و مىگويد حرم رفته، از«حضرت اميرالمؤمنين» خواستهام، عجمى بفرستد كه من را بخرد و اگر نفرستاد، نان نخواهم خورد تا بميرم، خيلى تعريف كرده بودند، فرستادم او را آوردند، اسمش«بُشرى»[ بود] ، استخاره كردم آيه مباركۀ فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِيرُ أَلْقٰاهُ عَلىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً 3 آمد. او را به قيمت مناسب