197ساعت سه غذا خورده، خواستيم بخوابيم، باران شدت كرد، اول اعتنايى نكرديم، چادر هم خوب بود، چكه نمىكرد. ولى چون چادر را در كنار خاك ريز نهر زده بودند، يك مرتبه آب از اطراف داخل چادرشد، بهقسمى كهيك وجب آببالاى هم ايستاد، برخاستم از چادر بيرون رفتم، ديدم همه چادرها همين قسم است، مگر چادر«نواب اميرزاده خانم». چون نهارى خور بود و كوچك، او را در دم نهر، بالاى خاك ريز زده بودند، قدرى بهتر از چادرهاى ديگر بود، ولى چون خيلى كوچك بود، كافى نبود، زنها را فرستادم رفتند آنجا، و خودم لباده برك بربرى كه داشتم پوشيده، و تا به صبح متصلاً راه رفتم، اين عسگرهاى بيچاره هم، تا اول آفتاب تفنگ در دست و سرپا ايستاده بودند، باران و سردى هوا شدت مىكرد، اول آفتاب گفتم درشكهها را بستند، و چادرها را همان طور سرپا بحال خود گذارده چون خيلى سنگين شده بود حمل و نقل امكان نداشت، دو نفر عكام به جهت محافظت گذارده و خودم در عين شدت باران، سوار شده رانديم به طرف«قطيفه».
راه را تمام شوسه كردهاند و سنگ فرش كردهاند، پلهاى معتبر ساختهاند، گمان اين است كه اين راه را براى شمن دفر ساختهاند.
اگر راه اين قسم نبود، اين ارّابهها نمىتوانستند بيايند،
روستاى قطيفه
يك ساعت كه گذشت رسيديم، به«قطيفه»؛ 1 دهى است بزرگ و آباد، مسجد بزرگى و حمامى و آب جارى خوب زيادى؛ منزلهاى بزرگ كه اطاقهاى خوبى داشت، خاك اين دره سفيد است مثل گچ، ولى خاك است، كه تمام ديوارها و بامها و داخل اطاقها، اگر چه گل است اما به گچ كارى مىماند، باغات فراوانى دارد، گوسفند بسيارى دارد، منزلى گرفتيم و فورى گفتم هيمه آوردند، آتش افروخته خود را خشكانيده و چايى خورديم، آن وقت دوقاطر به يك مجيدى كرايه كرده، فرستاديم چادرها را بياورند، هوا هم آفتاب شد، ولى سرد مثل بهارهاى سرد«خراسان»، شب را آنجا مانديم، غذاى خوبى خورديم، يك ساعت به غروب هم چادرها را آوردند.