154برداشته بوديم، ليكن در روز از بىآبى خيلى بر مردم بد گذشت، و از تشنگى خيلى به خصوص بر پيادها صعب بوده، راه هم در ميان درهاى واقع است كه در اين دو سه منزل همه از ميان كوه بايد گذشت، اما راه خيلى خوب است، بعضى جاها سنگلاخ است، وقت عواف كه براى نهار پايين آمدند به قدرى بر مردم براى آب تنگ شده بود، به خصوص بر پيادهاى«مغربى»، و بعضى از اهالى«مصر»كه بدون زاد و راحله، لخت و عور و پياده مىآيند، اين هم ابتلائى براى حاج شده است، هر روزه از سؤال اينها كه متصلا صداى يارب و ياكريم بلند است، براى نان و آذوقه، امروز ديگر آب مىخواهند و واقعاً هم تشنهاند.
تشنگى شديد
هيچ فراموش نمىكنم،«زنى مصرى»را كه با وجود اينكه سواره بود آمد نزد حقير و زبان خود را نشان داد كه تشنهام و يك لنگه دست بند خود را مىداد كه او را آب بدهم، وقتى كه او را آب دادم و دست بند را هم نگرفتم، دست حقير را بوسيده و مىخواست حقير را سجده كند، امروز به قدر مقدور و هر چه آب داشتم دادم، و وضو هم نگرفتم، بلكه طهارت هم نگرفتم، آب قليان ما را گرفته و خورده بودند، بعد از ظهر رسيديم به «بئرالعلم»، آن هم آب نداشت سبحان اللّٰه مردم خيلى مستأصل شدند، از او رد شده آمديم يك ساعت به غروب به«بئر درويش»رسيديم، حكامى شامى«عبداللّٰه»نام داشتم، اگر چه بيست سال بيش نداشت، اما خيلى زرنگ بود، از بعدازظهر چند مشك برداشته با الاغ رفته بود، دو ساعت به منزل مانده آمد و دو مشك آب با خود آورده، مشكها را به ما داد، و مشك ديگرى برداشته و به عجله رفت و مىگفت آب كم است، و امشب كم خواهد بود، يك مشك را به مردم دادم، وقتى كه به منزل رسيديم، دو مشك ديگر هم آب آورده بود، ولى سر چاه ازدحام زياد و آب پيدا نمىشود، در اين سه مشك هم باز يكى را به مردم دادم، اما ياراى بيشتر دادن نبود، چون جمعيت ما زياد بود، شايد فردا هم آب پيدا نشود، ولى حقير در اين دو روزه ابدا آب نخوردم، هنداونه شكسته بودم، و هر وقت تشنگى رو مىآورد قدر كمى مىخوردم، امروز هم جمعى از حاج به قدر ده نفر، با دو حملهدار براى