107شده، هيا دار هيا دار بلند، حقير ديدم بايد تا اول آفتاب از«منا»خارج نشد 1 و اگر به حرف اينها بكنم، از«منا»سهل است، به«عرفات»خواهم رسيد، هر چه گفتند خود را به خواب زده و از چادر در نيامدم، بالاخره قريب به آفتاب برخاستم، فورى چادر را انداختند، هر چه به«حاجى قاسم»مىگويم زود است، مىگويد زود نيست! مردم رفتند، حاج ايرانى هم كه در اطراف حقير بودند، همه سوار شدند و منتظر حقير هستند، و توى دلهاشان براى حقير بد مىگويند، و مىگويند همه مردم مىروند، هرچه مىگويم قبل از آفتاب از«وادى محسر»نبايد گذشت، به زبان تصديق مىكنند، اما همين كه مىبينند مردم مىروند، ميل دارند بروند، بالاخره قريب به آفتاب سوار شدم، كه آفتاب در«وادى محسّر»طالع شد، كه پنج دقيقه جلوتر آمده بوديم از وادى تجاوز مىكرديم، ازدحامى در تنگناى ميان كوه شده بود، كه عقلى نبود ولى چون ما ديرتر سوار شده بوديم چندان صدمهاى نخورديم.
عرفات
سه و نيم از دسته گذشته، به«عرفات»رسيديم، گفتم چادرهاى حقير و«اميرزاده خانم»و«حاج خراسانى»را در يك كنار حاج، متصل به كوه كوچك، طرف دست چپ كوه بر پا كردند، كه جلو چادر به بيابان باز شود و كسى در جلو نباشد، هوا هم قدرى گرم شده بود، و نزديك به«عرفات»سرم كه برهنه بود فىالجمله به درد آمد، رفتم ميان چادر قدرى استراحت كرده هنداونه و پنير و ماست همراه داشتم، پلو هم قدرى بود، نهار خورده، عكامها كه سه نفر از ديروز نوكر ما شدهاند، مشك برداشته، رفتند سه چهار مشك آب آوردند، امسال هم«عرفات»كم آب است، به جهت كم بارندگى«طايف»آب كم مىرسد، فورى سنگى بزرگ«حاجى محمد حسن»بغل زده، از دامن كوه آورده ميان چادر گذاشت، لخت شده و غسل كرده وضو گرفتيم، توپ ظهر هم باز صدا كرده پنجاه شصت تير توپ زدند، يك باره مردم به همهمه و صدا افتادند، و بناى خواندن ادعيه و ناله و زارى شد، خداوند از همه شيعيان قبول كند.